تبلیغات
♥ آسمان دلم ...کمی تا قسمتی ابریست ! ♥
♥ آسمان دلم ...کمی تا قسمتی ابریست ! ♥
.... دل های ابری ، صاف و عاشقند ... حتی در پاییز !
سه شنبه 8 مهر 1393 :: نویسنده : M♥A♥R♥Y♥A♥M
چـــه تیــــز اســت چنگ های بــی وفــایــی.....
هــر لــحظــه  قلــبم را نــشانـه مــیگیــرد ..
و چه تلخ است ...
و هــر بــار حــسـرت ســادگــیم را به رخـــم مـــی کـــشد ...
خــدایا از مــن بــگــذر ...
 از مـــنی کـــه به هیچ قیمتی تنـــهایــم نـــگــذاشـــتی ...
و هر بار اشک هایم را بهانه کردی تا دوباره مرا در آغوشت بگیری ...
ایــنروزهـــا لـــمس آغوشـــت را در نـم نـم بــارانت احــساس میکنـــم ....
هیچوقت مـــرا تنــــها نگــــذار خوب من .....






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : M♥A♥R♥Y♥A♥M

وقتی هوا سرد باشه...
خودت رو پشت فرمون جمع كنی
...
با آهنگی كه خیلی هم دوستش نداری همزاد پنداری كنی و بعد
...
بغضت بتركه
...
دلت برای خودت بسوزه كه زندگی چقدر با تو بیش از حد راحته ...

اونقدر كه پاشو جلوت دراز میكنه و تو ناچاری بپذیری ....

زندگی یه كودك بی تربیته....كه هرچی مال توئه و دوستش داری رو میزنه خراب میكنه...
به خدا راست میگم ! درست جلوی چشمای خودم عزیزترین اتفاق زندگیم و انداخت زمین و شكست
...
تصمیم دارم شكایتش رو پیش مادرش ببرم
...
زندگی ! از این به بعد همه ی عروسك ها مو ازت پنهون میكنم
...
هرچی كه دوست ندارم رو دوست می دارم

مثلاً مثل همین حالا ...
با آهنگی كه دوستش ندارم... بخاطر میارم كسی رو كه دوست داشتم...

و لعنت به تو ! اگه بخوای بیشتر از این ها ازم بفهمی...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

تو را من چشم در راه  بودم ....

امسال کمی دیر آمدی انگار ...

با تو هستم ای  آغازِ پاییزی ... ای  افسانه ی بودن ..

دلگیر کودکیم  این بار تا حد مرگ ...

آنقدر که دیگر جشنی که برای آغازِ بودنم میگیرند خنده دار است ...

دستهایم را گرم میکنم با شعله ی شمع های رو به پایان ...

یادم می افتد که گرمای تو هم تمام شدنی بود برای دستانم ...

پاییز سال قبل را یادم می آید ... 

سرد بود ...خیلی سرد ... 

لبخند های ما گرم تر بود ولی .... ولی چه ساده گرفت  روزگار ، این سادگی را ...

تو این سادگی را دوست نداشتی ...

 با این سرما اذیت میشدی و من ...  با لبخند های تو گرم  ...

تولدِ سال قبلم  را  دوست داشتم ..

و  امسال را بیشتر ... چون  "من" را با تنهاییم جشن گرفتم  ... 

همان که هیچوقت  تنهایم نمیگذارد ... هیچوقت ... 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: نویسنده : M♥A♥R♥Y♥A♥M

مــی تــرسـم از عــبــور ...

عــبــور از خــیــابــان هــایــی کــه مــرا نــاخــود آگــاه بــه یـادت مـی انــدازد ...

آنــقــدر قــدم میــزنــم بـا خــاطــراتــی پــنــهـان شــده ...

انــگار دوبـاره طــوفــانــی بــرپــا مــی شــود در ذهنــم تــا تـلــنبار نــشــونــد خــاطــرات پـنـهانی ...

غــرق مــی شــوم بـی اراده در خــودم ...

خــیــس مــی شــونــد  دســتانم  اِنــگــار ...

آســمــان را نــگـاه میــکنم ...هــوا کـه آفتــابیــست ...بــاران از کـجا !!!

لابــلای سنــگیـنیِ نـگاهِ آدم ها  ، دوبــاره پیـدا میــکنم خــودم را بــا اشـک های بـی اختیار ...

بـخدا مـن دیـوانه نیـستم ... مــن فــقــط ....

ســکــوت میــکنــم .... ســکوتی کــه کســی از فــریــاد هـای آن خــبری نــدارد ...

قــول داده ام ســکوت کنــم ... حــرمــتــش را نمــی شکـــنم ...

امــا رنـــج مـی دهد .. رنــج مــی دهد مــرا ، ســکوتی که هــق هــق های شبــانه ام را

در قـفـسِ گــلویــم ،  بــا بــی انصــافی حبــس می کند ...

فـرامـوش شـده ام  در دل هـایی کـه سنـگ مـی شـوند  ...

دهــلـیز هــای قــلبم یــخ زده اند ...

قـنــدیل بســته اند یــادهـای ســرد از نـگاه هـای سرد،  کـه در ذهــنم حــک شده اند ...

چــقـدر دیـر مـی گــذرد تـا آب شـود ایــن قـلـب یـخـی ...

سـاده مــی گـرفـتــم ... تـا سـاده ، دســتـانـت  بـه خواب رونـد در دسـتانِ ســاده ام ...

عــجـب سـهـمـی داشـتند دستـانم ..تـنهایـی و شـانه کردن موهای بلند کـه تابیـده مـی شـوند در رقـصِ هـوایِ بــی قراری....

و نـقـاشـی کشیـدن روی بــوم هـای سپــید ....

 مــمـنون از ســوژه هـای روزگــارم ...چـه بــی انــدازه خـوب در مـی آینــد ، روی بــوم بـا قــلــم ....

و مـمــنون از آدم هـایــی کــه فــریــادِ ســکوتــم را لابــلای رنـگ هــا پیــدا مـی کننــد  ... و فـکر میـکنند ...

آنـــهـا فــهمیده اند  کـه سـکوت حــرمــت دارد ....

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 31 مرداد 1392 :: نویسنده : M♥A♥R♥Y♥A♥M

امــروز حــال دیــگری داشــتی مـــادر ...

از ســر ذوق فــریــاد میزدی " یوســفـــم پــیــدا شــده " .....

انــگـار مـن بــه تــازگی زاییــده شــده بـودم و مرا محــکم در آغــوش مـهربـانت میــفشردی..

مــادرم ..امــروز همــه ی دوسـتــان و آشـنــایـانــم را خبــر کــرده بودی ..

مــن نــگاه میکردم تـــو را با تـمـام وجود .. لبــاس های نـو به تـن کرده بودید ..

چــقدر دلـم بــرای صـورت ماهـت تنــگ شــده بود ..

بـــرای دســتان پینــه بســـته ات ..

مـــادر مـــن هنـــوز همـــان جــوان 15 سالــه ات هستم ...

یــادت هســت چــقــدر زود یتیــم شدم .. بــه قول خودت " مــرد " شدم ..

امـــا اینــجا پدری مهربان داشـــتم مادر ... پـــدری که هر هفته بــر مــزارم بوسه میــزد ..

برایـــم پدری کرد ....

مــادری شبیه خودت زیبا ... اما بی صدا .. زبــانی بــرای درد و دل نـداشت

امـــا مــن میــشنیدم کــه بــرای دلِ تنـــگِ تو ، و برای غریـــبــیِ مــن گریــه می کرد ...

  بــا گوشــه ی چــادرش خــاک مــزارم را گــرد گیــری مــی کرد ...

بــا اشــکانش سنــگ قبـــرم را میشــست ..

مــادرم حــالت را می فهـــمیدم...27 ســـال چشـــم انــتظاریِ تــو را شــفــاعت می کنم ...

بــه اشــکِ پــاکِ چشـــمانت قـــسم ، کــه زنــده بــودم به عشــق دیـــدار تــو ...

دعــا کــن مــادر ... بــرای تمــام مــادرانــی کــه جــگر گــوشه هایشــان بی تاب دیدار روی مادرند ...

 

" این متن رو از زبان شهیدی نوشتم که مادرش ، مزارش را بعد از 27 سال دوری و انتظار در همدان پیدا کرد ..

 

من اون لحظه ی دیدار مادر با فرزندش رو سعادت داشتم که ببینم.. این مراسم با حضور آقای احسان علیخانی بود که باعث شدن با معرفی این شهید گمنام در برنامه ی ماه عسل  ، چشم انتظاری این مادر بزرگوار به اتمام برسه و مادر یوسف خود را پیدا کنه ... "

امیدوارم ادای دینی کرده باشم با حضورم و با نوشته ام ... چرا که به تمامی این مادران و شهیدان مدیونم ...

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 29 مرداد 1392 :: نویسنده : M♥A♥R♥Y♥A♥M

دلتنگی های  گاه و بیگاهم را نا دیده بگیر ...

ببخش مرا  که دلم جهت ندارد .. خدا .....

میخواهم درگیر تو باشم ... یک دریایی و من تشنه  پرواز میکنم و زمین میخورم ...

به خودت میگم تمام حرفهایم را ... خودت آرامش کن قلب تنهایم را ....

دیگر چشمهایم  خسته شدند .. طاقت  این همه تنهایی را ندارند ...

ببخش خدا ... که تو را ندیدم .... عاشقت هستم ...

آه که چقدر دلم هوای باران پاییزیت را کرده ...

تا دوباره حس کنم خودم را  در آغوش  پاکت ...

تنها یادش بیاور که من پاییز را دوست داشتم .. باران را ..

یادش بیاور ، هوای بارانی را با او خارق العاده ترین  حس جهان می دانستم ..

اما انگار  قسمتِ جهان نشد که به هوای تو .. در هوای بارانی تو .. این حس را کنار ما پیدا کند ..

زخم زبان میزنند یادداشت های دفترچه خاطراتم ...

چقدر بی طاقتی ، کم طاقتم کرده .. دل نازک شده ام این روزها حتی به ترحم ...

بغض هایم را میخورم .. هرشب قبل از خواب .. عجب طعم تلخی دارند ..

تا نبیند روزگار ، ناتوانی چشم هایم را ... که چقدر زود دلِ چشم هایم می شکند و می بارد...

دیگر درگیری در رویا ی زیبا را نمی خواهم  ... می خواهم فقط دگیر تو باشم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


حرف های ناگفته ی من... همان حرف هایی که در دلم سنگینی می کند .راحت تر از اینجا جایی سراغ ندارم . پس همراهم باش تا جایی که دوست داشتی .تا هر وقت که دلت خواست بمان...

مدیر وبلاگ : M♥A♥R♥Y♥A♥M
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :